تبليغاتX
پیام استرآباد:وب بازنشستگان استان گلستان

پیام استرآباد:وب بازنشستگان استان گلستان

مسائل مربوط به آموزش و پرورش و فرهنگیان وبازنشتگان استان گلستان و مقالات آنها

رندان قدیمی:

رندان قديمي

هادي سيف حسيني

 

 

ما چو رندان قديمي جمله شبگرديـــــم ما 

تاسحردر کوچه ها مستانه مي گرديم ما

با غزل خواني دلِ تاريک را روشــن کنيم 

آتشي داريم و اشکي شعله ي سرديم ما

خاطرات شور و شوق عاشقان را بـــي ريا

بر ســــر سجاده ي اخلاص گسترديم ما

چمع ما اندک شب تاريخ را کاويده است

در ميــــان اين پشيزان سکه ي زرديم ما

غرق درکبويدوکتيه ،غرق درحرص ايدوخشم

ما رسالت مي گزاريم ، : عشق آورديم ما

هيچ کس با ما نسازد چونکه صاف و صادقيم

زير لب پچ پچ کنان گويند : ولگرديم ما

کاهنــان معبد افسون فســــوني ســـاختند

تا به مردم مي دهندش اينکه : نامرديم ما

روز باشديا ستاره ، رعد و توفان مي رويم

با تـــن زخمي يلِ صد عرصه ناورديم ما

 

اي درخت پر شکوفه اي بهار و اي خزان

 جملگـــي دانيـــد – آري ميوه درديم ما

28

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 12:22  توسط اکبر بینا  | 

ارتحال استادفرزانه ومتعهدریاضی:حسن عسگری زیارت

ارتحال استادفرزانه ومتعهدریاضی:حسن عسگری زیارت

بسم الله الرحمن الرحیم           انا لله واناالیه ترجعون بازگشت همه مابسوی حق است.اینبار معلمی دلسوخته وایثارگرکه همه هستی خویش رافدای شاگردانش نموده بود از این جهان خاکی برکشید وبه ملکوت اعلی بیوست. راه حسن عسگری معلم ریاضی دبیرستانهای گرگان که نمونه تقواو درستی در جامعه مابود ،جاودانه و بررهروباد گروه ریاضی استان گلستان

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:29  توسط اکبر بینا  | 

غريزه ،‌نور نجات است ...!

غريزه ،‌نور نجات است ...!

پرويز کريمي

 

غريزه ، رمز رهايي است ،

غريزه ، نورِ نجات است !

 

جدا که مي شوم از قيل و قال مدرسه و درس ،

رها که مي شوم از ازدحام عدّه و اعداد

و آن زمان که هياهوي چندش آورِ شهر

به لرزه مي فکند تار و پودِ روحم را ،

غريزه سمتِ سکوتِ درشتناکِ بيابان و سنگ مي بَرَدم ،

غريزه مي بَرَدم تا شکوهمندي ي دريا و

صخره ها و سواحل ،

غريزه مي بَرَدم تا

قرارگاه نخستين ام

که غرق آب و گياه است .

و غَلت مي زنم از اشتياقِ تندِ رهايي

ميانِ آب و گياه

و مست مي شوم از التهابِ نابِ شکفتن

 

21

 


ميان دره و دريا

در دواير مواجِ نور ، مي رقصم

و از صراحي ي سرشارِ عشق ،‌مي نوشم

و روحِ پاکِ خدا را

ميانِ ريشه ام احساس مي کنم .

 

غريزه ، رمز رهايي ست

آري !

غريزه ،‌ نورِ نجات است !

4

22

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:17  توسط اکبر بینا  | 

و من ميان درختان باغ...!

و من ميان درختان باغ...!

پرويز کريمي

 

به چشم هايم ، ناخن کشيدي از سرِ نفرت .

و بال هايم را ، کندي !

سرم به تيغ تو ، از تن جدا شد

و پَر زد به سمتِ دايره هاي کبودِ لايتناهي ،

جنازه ام را ، بي سر ، به روي شانه گرفتي

و خورده ، خورده کشاندي ، کنارِ درّه ي دوزخ

کنارِ درّه ي دوزخ ، به تيغ ساطورت

تمام پيکر من ، تکه تکه شد و رفت به قعرِ درّه ي دوزخ !

سَرَم که بي تن ،

به سمتِ دايره هاي کبودِ لايتناهي پريده بود

دوباره روي تني مثل پيکري که تو کُشتي

به حول و حوشِ تو آمد ،

 و دست و بالِ تو را ديد

و التماس جذامي را

که اندام هاي پليدت را

فرا گرفته بود ، شنيد .

تو غرقِ حيرت بودي

19

و آرزو مي کردي ، به تيغِ ساطورت

تمام پيکرِ زخم آلودت را

تکه تکه کنم

و بفرستم به قعرِ درّه ي دوزخ !

ولي کنار تو ديگر

نشانه اي از دوزخ نمانده بود به جا !

که بوستاني مَملُو ، از گل و گياه و رياحين بود

و من ميان درختانِ باغ

مي رقصيدم !!

 

 

 

 

 

4

20

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:7  توسط اکبر بینا  | 

زنان در شاهنامه2

گاو پُرمايه مي برد و به نگهبان آنجا مي سپارد و چنانکه مي دانيم در اثر کارداني اين زن و لطف پروردگار ، فريدون مراحل رشد را مي پيمايد و سرانجام به ياري مردم ايران و کاوه آهنگر ، ضحاک را در بند مي کند . فردوسي اين زن را خردمند و فرخنده مي خواند .

خردمند مـــام فريدون چو ديد       که بر جفت او بر ، چنان بد رسيد

فرانک بُدَش نام و فرخنده بود        به مهـــر فريـــدون دل آکنده بود

شاهنامه – خالقي مطلق

او پس از چندي از بيم ضحاک که در جستجوي فريدون بود او را به کوهي بلند پناه مي برد .

دوان مادر آمد سوي مرغزار          چنين گفت با مرد زنهار دار

که انديشه اي در دلم ايزدي          فــــراز آمد از ره بخـــردي

ببّرم پي از خاک جادو ستان          شدم با پسر سوي هندوستان

شاهنامه – خالقي مطلق

و سرانجام کودک نجات مي يابد .

2. سيندخت

مادر رودابه ،‌همسر مهراب پادشاه کابل است . سيندخت زني است که با شجاعت و چاره انديشي ، از حمله ي سام به کابل جلوگيري مي کند . زال پدر رستم خواهان رودابه است . با اين پيوند هم پادشاه کابل ،‌هم سام پدر زال مخالف هستند . رودابه در برابر مخالفت شوي خود مهراب که خشمگين است و سيندخت را فراخوانده

بر آشفت و سيندخت را پيش خواند     همه خشم رودابه بروي بخواند

شاهنامه – خالقي مطلق

چاره اي مي انديشد و تصميم مي گيرد نزد سام برود و چون آنجا            مي رسد با چنان زيرکي و کارداني خبر عاشق شدن رودابه به زال را مي گويــد

13

 


که مخاطب داستان بي احتيار زبان به آفرين وي مي گشايد .

سام از سيندخت نام و نشان وي را مي پرسد و از                              چگونگي آشنايي زال و رودابه پرسش مي کند . سيندخت ابتدا از                                    سام پيمان مي گيرد که بر جانش گزندي نرسد آنگاه مي گويد :

 

که من خويش ضحاکم اي پهلوان    زن گُرد مهراب روشن روان

همان مام رودابه ي ماهــــــــروي          که دستان(زال)همي جان نشاندبراوي

شاهنامه – چاپ مسکو

     پير سيندخت با نرم زباني از سام مي خواهد که بر بي گناهان کابل گزندي از طرف سام نرسد و مي خواهد که پيوند زال و رودابه را نيک انگارد              و بدان رضا دهد .

دل بي گناهان کابل مسوز       کجا تيره روز اندر آيد بروز

شاهنامه – چاپ مسکو

سرانجام سام سخنان درست و خوي نيک سيندخت را مي پذيرد و او را زني روشن راي مي بيند و به پيوند دو دلداده ، رضايت مي دهد .

نيز همداستانم که زال      ز گيتي چو رودابه جويد همال

شما گرچه از گوهر ديگريد       همان تاج و اورنگ را درخوريد

شاهنامه – چاپ مسکو

بدينوسيله ، سيندخت با خردورزي ، موفق به بازگرداندن آرامش                   به کابل مي شود و مهراب هم همسر خويش را فرخنده و نيک راي                           مي خواند .

سام در پايان درباره سيندخت پس از شنيدن سخنانش مي گويد :

سخنهاي سيندخت گفتن گرفت لبش گشت خندان ، نهفتن گرفت

چنين گفت کامد ز کابل پيــام        پيمبـــــر زنــــي بود سيندخت نام

شاهنامه – خالقي مطلق

 

14

 


3. تهمينه

زني سنت شکن ،‌مهربان ، شجاع که در جستجوي همتاي دلير براي خويش است تا خود را بر او عرضه دارد زيرا مي خواهد فرزندي دلاور مانند شوي آينده خويش رستم را در دامنش بپروراند .

تهمينه ، همسر رستم مي شود او بر خلاف رسم و آيين زمان خويش ، جستجوگر شوي دلاوري است و هنگامي که رستم بر سرزميني تهمينه – سمنگان – پاي مي گذارد و به دنبال رخش گمشده ي خويش مي گردد ، او از فرصت بدست آمده استفاده مي کند و از رستم پيوند زناشويي طلب مي کند . وي داراي زيبايي بي همتاي ظاهر و رواني خردمند بود .

به گيتي ز خوبان مرا جفت نيست  چومن زير چرخ کبود اندکي ست

شاهنامه – چاپ مسکو

فردوسي پر از وصف زيبايي او ، به خرد او اشاره مي کند .

روانش خرد بود و تن جان پاک   تو گفتي که بهره ندارد ز خاک

شاهنامه – فريدون جنيدي

4. گُرد آفريد

زني غيرتمند ، شجاع ، جنگجو ، هنگامي که سهراب به ايران حمله                مي آورد و نگهبان دژ سپيد را شکست مي دهد ، گردآفريد که توان شکست ايران را ندارد ، لباس مردان مي پوشد و زيبائي سر و صورت و موي خود را در لباس رزم پنهان مي کند .

بپوشيد درع سواران جنگ        نبود اندر آن کار جاي درنگ

نهــان کرد گيسو بزير زره      بــــزد بر سر ترکِ رومي گره

شاهنامه – فريدون جنيدي

پس از شکست خوردن هجير نگهبان دژ ، او پا به ميدان مي گذارد و با سهراب به نبرد مي پردازد .

15

 


چنان ننگش آمد ز کار هجير      که شد لاله رنگش بکردار قير

شاهنامه – چاپ مسکو

چون رعد مي غرد و هماوردي در نبرد مي طلبد و سهراب را تيرباران مي کند و هنگامي که سهراب در پايان او را گرفتار مي کند ، در مي يابد که وي دختر است .

بدانست سهراب کو دختر است      سر و موي او از در افسراست

شاهنامه – چاپ مسکو

دليري گرد آفريد چندان است که سهراب ، تنها پهلواني را که پشت رستم دستان را به خاک آورده است ، به شگفتي در مي آورد و او را به تحسين وا مي دارد .

شگفت آمدش گفت ازايران سپاه   چنين دخترآيد به آوردگاه

سواران جنگي به روز نبرد       همانا به ابر اندر آرند گرد

شاهنامه – چاپ مسکو

سهراب با ديدن دليري گرد آفريد ، او را جفتي مناسب براي خود               مي بيند از او پيوند زناشويي مي خواهد اما گردآفريد مي گويد :

بخنديد و آنگه به افسوس گفت    که ترکان از ايران نيابند جفت

شاهنامه – چاپ مسکو

5. فرنگيس

دختر افراسياب – پادشاه توران – و همسر سياوَش و مادر کيخسرو،‌سپهسالار افراسياب ،پيران ويسه در توصيف وي نزد سياوَش مي گويد :

ببالا ز سرو سهي برتر است      ز مشک سيه برسرش افسراست

هنرها و دانش ز اندازه بيش         خرد را پرستار دارد به پيش

شاهنامه – خالقي مطلق

16

چيره زباني فرنگيس و شجاعت او به هنگامي که مي کوشد ،‌افراسياب پدر خويش را از کشتن سياوش شوي خود باز دارد ، ستايش انگيز است . در شاهنامه اين گونه سخن گفتن را از کمتر قهرماني چه مرد چه زن سراغ توانيم کرد . سخنان اين زن چنان گيرا و شورانگيز است که دل شاه خود کامه اي چون افراسياب را مي سوزاند .

درختي نشان همي بر زميــــن          کجا برگ ، خون آورد ، بارکين

به کين سياوش سيه پوشه آب      کنــد زار نفـــرين بر افـــراسياب

ستمکــــاره اي بر تن خويشتن        بسي يادت آيد ز گفتار من

نه اندر شکاري که گور افکني         وگر آهوان را به شور افکني

همي شهرياري ز بايي ز گــاه         که نفرين کندبرتوتخت وکلاه

مده شهر توران به خيره به باد       ببايد که روز بد آيدت يــــاد

شاهنامه – خالقي مطلق

6. کتايون

دختر قيصر روم همسرگشتاسب ومادر اسفنديار ، زني هوشمند و خردمند

زني بود گشتاسب را هوشمند      خردمند و دانا و رايش بلند

شاهنامه – خالقي مطلق

هوشمندي کتايون و چستي و چالاکي وي که پس از کشته شدن سهراب و تاراج بلخ به دست تورانيان ،‌جامه ي ترکان در مي پوشد و سواره از بلخ سفر مي کند و راه دراز پايتخت تا زابلستان را به شتاب در مي نوردد و شوي خويش را از هجوم کهرم به پايتخت و رويدادهاي شوم ديگري آگاهند ،‌ در شاهنامه سند افتخار زنان ايران زمين است .

وي خردمند و روشن دل نيز ناميده مي شود .

يکي بود مهتر کتايون بنام      خردمند و روشن دل و شادکام

شاهنامه – چاپ مسکو

17

کتايون هنگامي که فرزندش اسفنديار را در نبرد با رستم مصمم مي بيند زبان به نصيحت مي گشايد و پيروزي هاي رستم را ياد مي آورد و هفت خان او را بر مي شمرد .

از آن گُرد چندانکه گويم سُخن    هنرهاش هرگز نيابد به بن

مده از پي تاج سر را به باد        که با تاج کس ز مادر نزاد

شاهنامه – خالقي مطلق

18

اين سخنان نشان خردمندي و درک کامل او از انسانها مي باشد که چنين درست و نيکو پسر را نصيحت و رستم را توصيف مي کند .

4

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:3  توسط اکبر بینا  | 

خردورزی زنان درشاهنامه:

خردورزي زنان در شاهنامه

 

غلام علي قاري

 

هر آنکس که شهنامه خواني کند          اگــر زن بُوَد ،‌پهلوانــي کند

در جهان گسترده شاهنامه ، وقتي زن به صحنه مي آيد ، علاوه بر خردورزي و خردمندي از صفات ديگري هم چون : مهرورزي ،‌ دل آرائي ، پاکدامني ، شکيبائي و متانت برخوردار مي شود .

تنها زن نابکار در شاهنامه ،‌سودابه نامادري سياوَش است که آن هم دليل روشني دارد . اما اين زن هنگامي که همسرش کاووس در سرزمين هاماوران گرفتار مي شود ، هم چون زني فداکار با او همراهي مي کند و کاووس را که بدست پدر او گرفتار آمده تا رهائي ش تنها نمي گذارد و به کمک رستم باعث نجات او مي شود . در واقع خرد که گرانمايه ترين                 وديعه ي الهي است که به انسان ارزاني شده ، در او هم وجود دارد .

زناني که در اين جستار کوتاه از آنها ياد شده نمونه اي بارز از زنان خردورزي است که در نامه ي ورجاوند استاد توس آمده است .

1.           فرانَک

12

او مادر فريدون دربند کننده ي ضحاک و نجات دهنده ايران از چنگال اهريمني اين ديوزاد است . فرانک پس از کشته شدن شوي خود آبتين             بدست ضحاک بي آنکه خود را ببازد ،‌کودک خويش فريدون را به مرغزار

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 12:47  توسط اکبر بینا  | 

آلبرکامو2

                                                                    

پرويز رضايي

 

گواه يک نسل

 

کار کامو بيان حساسيت نسل برخاسته از جنگ جهاني دوم مي باشد که او را بي درنگ به موفقيتي شايان تحسين مي رساند و آدمي را به طرح چنين پرسشي وا مي دارد که چگونه نويسنده اي مي تواند اين گونه شفاف با سرنوشت ديگران همگام شود ؟

پاسخ به اين سوال دشوار است که او چگونه از شهر آفتاب و باد ، فقر و ثروت : الجزيره ، به چنين تکوين عقلاني و اخلاقي دست مي يابد .

5

آلبر کامو در موندروي ، روستايي کوچک در جلگه بن ، در 7 نوامبر 1913 متولد مي شود . پدرش کارگري ساده بود که به يک خانواده آلزاسي (ناحيه اي در جنوب فرانسه) تعلق داشت و در 1871 به الجزاير آمد . مادرش ، کاترين سينته ، زني بي سواد بود . او خود مي گويد : «خانواده اي که هيچ خواندن نمي داند ، بالاترين درس را به من مي دهد.» يک سال بعد از تولدش ، جنگ جهاني اول آغاز مي شود . پدرش عازم جنگ مي شود و در نبرد مارن زخمي مي شود او را به بيمارستان سن بريوک ، جايي که آلبرکامو متولد شده بود انتقال مي دهند و در آنجا مي ميرد و مادرش بعد از فوت پدر کامو به الجزاير ميرود و در محله فقيرنشين بلکور نزد مادر خود اقامت مي کند .

                   سرانجام زندگي کامو را بايد نتيجه تأثير زندگي کودکي او در الجزيره دانست . بعدها خود در کتاب «پشت و رو» مي نويسد : سرچشمه من ... در اين دنياي فقر و روشني جايي که مدت مديدي آن جا زندگي کرده ام ، مي باشد . در دبستان محلي آن جا به درس خواندن مشغول مي شود . کامو به علت داشتن هوش وافر و برتر بودن از شاگردان ديگر مورد توجه آموزگار مدرسه قرار مي گيرد و براي تحصيل در دبيرستان بورسيه اي به او تعلق مي گيرد . سپس به دانشکده ادبيات راه مي يابد ولي فلسفه بيشتر از ادبيات او را به سوي خود جذب ميکند در سال 1936 رساله اي در باب هلنيسم و مسيحيت اثري از سن اگوستين مي نويسد .

نخستين اثر مهم کامو

استادانيکه کار تحصيلي کامو را ارزيابي مي کنند از او مي پرسند ؛ چرا تو در دانشگاه موفق نيستي ؟ کامو چيزي نمي گويد پروژه اش تحقق نمي يابد بيماري سل به سراغ او مي آيد . بعد تهيدستي و گرسنگي در سالهاي رشد بر رنج او مي افزايد ولي او با وجود اين مطالعات اش را دنبال مي کند . خود در اين دوره مي نويسد : وضع بد بدني ام هر خواستي را از من دور مي دارد . من احساس مي کنم که احتياج به درمان بيمار ي ام دارم ؛ با اين همه قواي از دست رفته اش به تدريج باز مي گردد . او دوباره با اشتياقي جديد مطالعاتي درباره نويسندگان يوناني و لاتين و نويسندگان مدرن هم چون : ژيد ، مونترلان ، مالرو را آغاز مي کند .

6

رفته رفته مجذوب تئاتر مي شود . در سال 1937با بازيگراني آماتور «گروهي تئاتري» تأسيس مي کند و هدفش ؛ ارائه کارهاي حقيقي و ساده ، احساسات خشن بي رحمي در عمل مي باشد . براي نمونه مي توان از آثاري که خود نوشته است چون : گاليگوليا و عادل ها نام برد که با فرمي هيجان انگيز ايده هاي او را بيان مي سازند . او خود در اين باره مي گويد : من آنجا افکار خود را بيان مي کنم  ، هم چون جاي ديگر ؛ و باز او هم چون قهرمان هاي داستايوسکي درباره ايده اش از زندگي از خود سوال مي کند و آرزو دارد به سوالاتي که او را به ستوه آورده اند ، پاسخي در خور بيابد . کار تئاتر رفته رفته آرامش را از او سلب مي کند . اما او با اين وجود در ظلمات مطلق شب در اتاقش به خواندن و تفکر و نوشتن مي پردازد . کتاب ؛ پشت و رو ؛ را که اثري تحقيقي است تأليف مي کند آن زمان چندان جلب توجه نمي کند ولي او خود معتقد بود که اين کتاب را با تمام وجودش خلق کرده است .

نويسنده ي نسل سوخته

کامو در نيمه راه زندگي با وجودي که خود را بسيار نگران و آشفته مي بيند ، اما چاره اي ندارد که زندگي را ادامه دهد و آرزو دارد براي گريز از اين وضع به سرزمين هاي دور سفر کند . بدين منظور به ايتاليا ، چکوسلواکي و جزاير بالئار عزيمت مي کند و در بازگشت او سرشار از تجربيات تازه است و به سوي روزنامه نگاري جذب مي شود .

7

در اين زمان ، دنيا در کام جنگي خانمانسوز فرو رفته است ،‌ کامو به علت بيماري هاي اش که هنوز به کلي شفا نيافته است ، از خدمت معاف               مي شود . سپس در پاريس اقامت مي گزيند و در بهار 1940 به دبيري هيئت تحريريه روزنامه Paris-Soir در ميآيد . روزگار او امروز سياه تر از گذشته است ، ولي کامو عليرغم آن مي نويسد: «فقر آن گونه که من در آن زندگي کرده ام ، هرگز به من کدورت نياموخته ، بلکه برعکس يک وفاداري مسلم و سرسختي خاموش آموخته است» در همين سال ، با کار متوالي ،‌طي شب هاي بي پايان به نوشتن کتاب بيگانه مي پردازد ولي به علت شرايط نامساعد مجبور به فرار مي شود و در ليون مستقر مي گردد ، از آن جا براي اقامتي کوتاه به اوران مي رود و کتاب طاعون را به رشته تحرير در مي آورد که وصفي بارز از اين شهر است که او را در رأس نويسندگان نسل اش قرار مي دهد .

به فرانسه باز مي گردد . با معرفي يکي از دوستان اش به جنبش «نهضت مقاومت» مي پيوندد و در شبکه کومبا(2) رل مهمي را بازي مي کند . جنگ به پايان مي رسد ،‌او دوباره به پاريس بر مي گردد و در آن جا به نويسندگي در سردبيري روزنامه مخفي کومبا اشتغال مي ورزد . در سال 1947 در اوج جنگ جهاني دوم کتاب بيگانه را چاپ و منتشر ميکند . و در 1943 افسانه سيزيف ، رساله تحقيقي فلسفي اش را .

کامو در بيگانه ديدگاه اش را در مورد پوچي سرنوشت انسان بيان                مي دارد که هوش به او هيچ کمکي نمي کند و او بيش از هرکسي واقف به اين است که جهنم جنگ به نسل او و نسل هاي بعد از او زيان وارد آورده است . بدين جهت است که کامو را از مفسرين صاحب صلاحيتي مي دانند که قلم را براي دفاع از آن ها به کاربرده است نه بيان ارضاي خواست هاي فردي اش .

مرگي دلخراش

8

به راستي آلبر کامو هرگز در جستجوي موفقيت براي خويشتن نبود . افتخار ادبي او را به هيجان نمي آورد . به تدريج سياست با سازش هاي پيوسته آن ، او را دلسرد مي کند . کامو احساس مي کند بسيار چيزهاي مهم براي گفتن وجود دارد تا غرق شدن در مشاجرات روزانه و انديشه هاي بي حاصل . هدف والاي او به سوي کمال رفتن است . به نظر او «اولين پرسش روح در باز شناختن آن چه که حقيقي است از آن چه که دروغين ست ، مي باشد » و بعدها در مورد افسانه سيزيف نوشت «انديشيدن ، دوباره آموختن ، راهنمايي کردن ، آگاهي ، نمايش هر تصوير در جايي برتر .» در 1947 با انتشار طاعون ، کار او مورد استقبال عمومي قرار مي گيرد و از کتاب اش به عنوان يک شاهکار ياد مي شود . کامو در اين کتاب با توصيف چهره شهر اوران از بلايي که به شکلي يکسان برسر اهالي شهر وارد مي شود همگي را در مقابل سرنوشت شگفت زده مي سازد و هر کس را به انتخابي نهايي وا مي دارد . طاعون را بايد تصويري نمادين از فرانسه اشغال شده دانست ولي موضوع اصلي مسئله شر است . در 1957 ، آکادمي سوئد جايزده ادبي نوبل را براي مجموع آثارش به خاطر روشن ساختن مسائل مطرح شده زمان در وجدان انسان ها به او اهدا کرد . کامو در اين زمان نويسنده اي در کمال بلوغ آفرينندگي بود .

چند قطعه

«من آشفتگي ، خشونت بعضي از غرايزم را مي شناسم ، کار هنري وقتي خلق مي شود که ابتدا نيروهاي تاريک روان به کار گرفته شود . اما اين کار بايد با راهنمايي انجام گيرد و در پيرامون آن ها سد ايجاد کرد ، براي اين که موج ها صعود مي کنند . وانگهي امروز سدها خيلي بلندترند ..... تنها روزي که تعادلي بين آن چه من هستم و آن چه که من مي گويم ايجاد شود آن گاه است که من به زحمت جرئت مي کنم و قادر خواهم بود اثري را به وجود آورم که در سر مي پرورانم .»

«در روياي زندگي ، انساني که به حقايق دست مي يابد ، در سرزمين مرگ آن ها را از دست مي دهد . براي عبور از جنگ ها ، فريادها ، جنون عدالت و عشق ، سرانجام رنج به سوي ميهن آسوده است يعني مرگ ، همان خاموشي سعادت بار ، و هيچ چيز حتي در تبعيد هم مانع اين رويا نيست . حداقل من بطور مسلم مي دانم که کار آدمي پيشروي طولاني است براي گذر از پيچ و هم هنر و باز يافتن دو يا سه تصوير ساده و بزرگ که براي نخستين بار در قلب او شکوفا مي شود . و به همين علت است که من بعد از بيست سال کار و خلق اثر هنري ، زندگي رابا ايده هايم ادامه مي دهم که کارم هنوز آغاز نشده است .»

9

اين دو قطعه از پيشگفتار ، تجديد چاپ نخستين اثر کامو «پشت و رو» که مدت ها کامو از پذيرفتن تجديد چاپ آن امتناع مي ورزيد در مارس 1958 يعني دو سال قبل از خاموشي او نوشته شده است ، استخراج گرديد ه است . کامو نمي خواست در سن پختگي ، با نوشته اي مخالفت کند که آن را در بيست سالگي در الجزيره نوشته بود ، خود مي نويسد : «من هيچ يک از نوشته هاي اين کتاب را که آن روز بيان کرده ام انکار نمي کنم ، امافرم آن را ناشيانه مي دانم .»

با وجود اين نويسنده از چاپ مجدد اين کتاب به طور مداوم ناراضي است- «من هرگز از چاپ مجدد و بازخواني اثري به پايان رسيده خشنود نيستم .» او با وجود آگاهي از ارزش کلام و موفقيت ايده هاي اش در اين کتاب با رواني نگران و تمسخر آميز اعتراف مي کند : «انتخاب کردن ميان آسمان و يک وفاداري تمسخر آميز ، من جاودانگي يا غرق شدن در خدا را ترجيح مي دهم و اين تراژدي صد ساله اي است که بايد جاي اش را در آن جا به دست گرفت. »

در پايان همان گونه که قبلاً گفته شد در اين دو قطعه که کامو دوسال قبل از مرگ اش نوشته است . نوشته اي است لبريز از تصاوير روشن ، استدلال فشرده ، تجسس مداوم ذاتي کلام ،‌سادگي و صراحت سبک اش از اعلام مشخصه نشر تحليلي اويند ، با آن که ظاهراً نثري خشک است اما کسل کننده نيست ، نثر او سرشار از غناي شعري است و بدين جهت است که کامو را بايد يکي از برترين نويسندگان ادبي معاصر دانست و سخن بيهوده اي نيست که او را گواه يک نسل مي دانند .

شايد(3)

10

رازي که من در جستجوي آنم ، در دره ي زيتون ها ،‌زير علف و بنفشه هايِ مارس ، اطراف خانه اي قديمي که ظاهري چون شاخه ي مو دارد ، مدفون شده است . در طي بيش از بيست سال ، من اين دره و دره هاي همانند آن را پيموده ام ، از بز چرانان خاموش در باره ي اين راز پرسش ها کرده ام ، درِ ويرانه هاي غير مسکون را کوبيده ام . گاهي از مشاهده هاي اولين ستاره آسمان ، در زير باراني از روشناي لطيف ، گمان برده ام که مي دانم . به راستي ، مي دانستم . شايد ،‌هميشه مي دانم . اما به نظر من هيچکس خواهان اين راز نيست . بدون شک ، خود منهم آن را نمي خواهم ، نمي دانم اين راز مرا رها خواهد کرد . من با خانواده ام که در شهرهاي ثروتمند و بدقواره ، شهرهاي سنگي و مه فرمانروايي مي کنند ، زندگي مي کنم . زني ، روزها و شب ها ، با صداي بلند سخن مي گويد و در مقابل زني ديگر کرنش مي کند اما آن زن هرگز در مقابل هيچ چيز کرنش نمي کند . او زني عليل است و در برابر تمامي رازها ناشنواست و با نيروي اش مرا به سوي خود مي کشاند . با وجود اين کسل ام مي کند و با فريادهايش مرا به ستوه مي آورد . تيره بختي اش از آن خود اوست ، اگر چه ما هم خون هستيم . همچنين ما هر دو عليل ،مغرور ، همدست و پرهياهويم ، آيا من در ميان سنگ ها فرياد نزده ام ؟ من نيز مي کوشم فراموش کنم ، در کوچه هاي آهن و آتش گام بر مي دارم ،‌دليرانه به شب لبخند مي زنم . پر خروش بانگ بر مي آورم  . وفادار خواهم بود . به راستي ، بعد از اين ، من فعالانه ، ناشنوا آن را فراموش کرده ام .

اما در هر حال ، شايد روزي ما از فرط ناتواني و ناداني آماده مردن خواهيم شد . و در گورهايمان دور از هياهو ها بياراميم . در آن دره ، در زير همان روشنايي ،‌در واپسين مرتبه من پي خواهم برد که مي دانم .

 

1.    L envers  et  l  endroht (پشت و رو) – اين کتاب در سال 1380 چاپ اول و 1383 چاپ دوم نشر و پژوهش فرزان روز به وسيله دکتر عباس باقري بسيار استادانه به فارسي ترجمه شده است .

2.            Combat به معناي نبرد .

3.    PEURT-ETRE(شايد) قطعه اي فلسفي است که در دسامبر 1952(هشت سال قبل از مرگ کامو)‌در فصل نامه هنري ادبي VERVE چاپ پاريسبه مديريت ترياد TERHADE يوناني چاپ شده بود ترجمه شده است . 

4

11

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 12:46  توسط اکبر بینا  | 

آلبر کامو:

پرويز رضايي

 

گواه يک نسل

 

کار کامو بيان حساسيت نسل برخاسته از جنگ جهاني دوم مي باشد که او را بي درنگ به موفقيتي شايان تحسين مي رساند و آدمي را به طرح چنين پرسشي وا مي دارد که چگونه نويسنده اي مي تواند اين گونه شفاف با سرنوشت ديگران همگام شود ؟

پاسخ به اين سوال دشوار است که او چگونه از شهر آفتاب و باد ، فقر و ثروت : الجزيره ، به چنين تکوين عقلاني و اخلاقي دست مي يابد .

5

آلبر کامو در موندروي ، روستايي کوچک در جلگه بن ، در 7 نوامبر 1913 متولد مي شود . پدرش کارگري ساده بود که به يک خانواده آلزاسي (ناحيه اي در جنوب فرانسه) تعلق داشت و در 1871 به الجزاير آمد . مادرش ، کاترين سينته ، زني بي سواد بود . او خود مي گويد : «خانواده اي که هيچ خواندن نمي داند ، بالاترين درس را به من مي دهد.» يک سال بعد از تولدش ، جنگ جهاني اول آغاز مي شود . پدرش عازم جنگ مي شود و در نبرد مارن زخمي مي شود او را به بيمارستان سن بريوک ، جايي که آلبرکامو متولد شده بود انتقال مي دهند و در آنجا مي ميرد و مادرش بعد از فوت پدر کامو به الجزاير ميرود و در محله فقيرنشين بلکور نزد مادر خود اقامت مي کند .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 12:36  توسط اکبر بینا  | 

مدير مدرسه هم رفت...

                                                                            

مدير مدرسه هم رفت...

ح . ع . تاجديني

 

مديرمدرسه کيست وبه دنبال چيست؟آيا وظايف مدير مدرسه درهمان انجام وظايف تعريف شده درقوانين وبخش نامه هاي اداري مي گنجد؟

يا اين که وظايف او را مي توان فراتر از اين گونه چهارچوب ها در نظرگرفت ؟ اگر جواب احتمالي ي ما به پرسش آخر مثبت باشد ، حدود اين وظيفه چه قدر است و چگونه مي توان آن را تعريف کرد؟ در اين تعريف ، معلمان ، دانش آموزان و اولياي آنان ، چه حقوقي دارند و چگونه مي توانند در فرآيند گزينش يک مدير ، نقش داشته باشند ؟

آن چه که مسلم است ، هرگز نمي توان جاي گاه و نقش مدير را در فرآيند تعليم و تربيت ، از ساختار قدرت مستقر در هر جامعه ئي جدا کرد . اگر با اين اعتقاد راحت کنار بيائيم ، ميزان مشارکت گروه هاي مختلف مردم در ساختار قدرت ، مي تواند ملاک مهمي در تبيين جاي گاه و نقش مدير در نظر گرفته شود .

2

در جوامعي که ميزان مشارکت گروه هاي مختلف اجتماعي ، در ساختار قدرت و توزيع آن نقش مؤثري را ايفاء مي کنند ، مدير نه تنها از افراد لايق برگزيده مي شود ، بل ، حدود اختيارات و وظايف هرکدام آنان با خلاقيت هاي فردي شان ، هيچ تنافري نخواهد داشت . برعکس ، در جوامعي

              که تمام راه ها براي مشارکت مردم و گروه هاي مختلف ،‌در سرنوشت اجتماعي و حقوق طبيعي و بنيادين هريک از شهروندان ،‌ تنها بر صفحه ي کاغذ محترم شمرده مي شود ، مدير ، نقشي جز يک وسيله ي بي روح مکانيکي ، براي اجراي فرامين ندارد !! در اين جوامع هر گونه نوآوري و   يافتن راه هاي تازه براي رشد همه جانبه ي انساني که با شرايط عيني پيوند خرده باشد ، به عنوان يک کژ روي و عصيان تلقي شده ، و فاعل آن – مدير يا معلم – مورد بي حرمتي هاي کوچک و بزرگ ،‌پيدا و نهان ، قرار خواهد گرفت !!

 

زنده ياد احمد صالح سري ،‌ بخش قابل توجهي از چهل سال خدمت معلمي اش را در عرصه ي « مديريت » گذراند . راقم اين سطور ، اين بخت را نداشت تا خود بي واسطه از چند و چون نقش او در اين عرصه سر در بياورد ،‌ براي همين ، به زندگي ي خود نوشت – شرح حال – ي که از خود به جا گذاشت و هم چنين يادداشت هاي مختصر شاگردان او و احياناً به خاطرات برخي هم کاران اش ، بسنده کرد .

زنده ياد صالح سري ، در سال 1355 خورشيدي بازنشسته شد . آن چه که از دل منابع مزبور دستگيرم شد اين است که : "او در تمام دوره ي خدمت خود ، با صداقت و عشقي تحسين برانگيز به حرفه ي معلمي پرداخت . او فرد لايقي بود که هرگز ، مرعوبِ نيرو صندلي ي "رياست" و جاه طلبي هاي حاصل از آن نشد . او در تمام دوره ي خدمت والاي خود ، حرمتِ معلم بودن را پاس داشت و وجدان خود را براي تمتع از خوان چاکرمنشان قرباني نکرد !! "

3

اين خصايص ، که به عنوان عنصري نيرومند در شخصيت اش جا بازکرده بود ، در دوران بازنشستگي و کهن سالي هم نتوانست از دل و روح اش بيرون برود : «اکنون سي سال است که دوران بازنشستگي خود را مي گذرانم و خوشحال ام که در اين مدت ، عنان اختيار خود را به دست هيچ کس نسپردم و با خوب و بد ، سختي و رفاه دوران ساخت ام و زير بار هيچ منتي نرفتم .»

يکي از خصائل بارز و فراموش نشدني ي زنده ياد صالح سري ، رفتاري بود که در قبال دغدغه هاي فرهنگي و دست به قلم بردن ، در پيش گرفته بود . هرچند اين دغدغه در سال هاي واپسين زندگي اش پديدار شده بود ، اما آن چه که مي توانست حيرتِ آميخته به تحسين خيلي ها را هم چون نگارنده برانگيزد ، داشتن روحيه ي پژوهش گري و تقلاهائي بود که مي بايست براي نگارش هر مقاله ، از خود نشان مي داد . شما با کم تر مقاله ئي از او رو به رو مي شويد که از ده ها منابع و مأخذ استفاده نکرده باشد . روزي از او پرسيدم : « اين چيزهائي که مي نويسي ،‌مال پانزده ،‌بيست سال پيشه ؟ » به چشم هام نگاه مهرباني انداخت و با صداي آرام و ته لهجه ي گيلکي اش گفت : «نه بابا !  من تا ببست سال پيش ، هميشه سفر بودم . اين ور آن ور مي گشتم . اينائي که مي بيني مال همين روزهاست .»

رد و بدل شدن اين چند جمله ، زماني صورت گرفت که حدود 90 سال از عمر او مي گذشت .

گاه مي انديشم که ،‌اگر پيرمرد ، خيلي پيش ازاين ها موتور جست و جوگري اش روشن مي شد و بخش مهمي از عمر طولاني ي خود را به اين دغدغه ها اختصاص مي داد ، امروزه ما با آفرينش هاي ديگر و شايد جنس متفاوت تري رو به رو بوديم !

4

يادش خجسته باد
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 12:34  توسط اکبر بینا  | 

بیوگرافی حاج یحیی دیوانی:

+++

یااَرحَمُ الرّاحِمین

[مصاحبه با استاد هنرمند: حاج یحیی دیوانی]

بنام هستی بخش پاک،همه اوست،دیگر چه باک

بنام خداوند علم و هنر

پدید آور این جهان و بشر

جهان صحنه و کارگردان خدا

سپارد به هربنده نقشی جدا

یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد.

س:لطفا"خود را معرفی کنید؟

ج:اینجانب یحیی دیوانی فرزند حسینعلی دارای شماره شناسنامه115صادره ازگرگان مرکز استان گلستان میباشم.از عنفوان شباب ونوجوانی علاقه وافری به هنر بویژه نمایش داشتم به گونه ای که در مراسم شبیه سازی که درایام عاشورای حسینی(ع)در تکایاو اماکن مذهبی برگزارمیشد،در قالب شخصیتهای متفاوت(اولیاءواشقیا)ایفای نقش میکردم.چرا که در یک خانواده متدین و عاشق به ائمه معصومین علیه السلام پای به عرصه وجود نهاده بودم.

رفته رفته این علاقه واشتیاق به حول وقوه الهی تقویت شد،به گونه ای که در دوره دبیرستان خصوصا سال سوم وچهارم با ارائه متعهدانه برنامه های نمایشی همواره امتیازات ارزنده ای را کسب مینمودم که بارها منجر شددر مسابقات مقام برتر را خارج از زادگاه خود کسب نمایم.

درسال یکهزاروسیصدو چهل و هشت باگروه تئاتر رامین گرگان آشناو فعالیتهای خود را بصورت علمی گسترده ترنمودم.به گونه ای که ضمن مسئولیت و سرپرستی گروه یادشده،درقالب کارگردان وبازیگر و گه گاهی نوشتاری فعالیتهای نمایشی را گسترده تر نمودم.درکنار گروه بزرگسالان درسال یکهزارو سیصد وپنجاه گروه کودکان و نوجوانان شاهرخ راتأسیس کردم که مکان آن در محدوده کتابخانه پارک شهر گرگان بودوسالیان سال بدون هیچ چشمداشتی مسئولیت وکارگردانی کارهای نوجوانان و جوانان را هم بعهده داشته،که ثمره آن هنرمندان ارزنده و متعهدی هستند که امروزه ارکان هنری جامعه اسلامی بدست آنان می باشد و درحال حاضر ضمن همکاری باگروههای سطح شهر و استان،شش دوره عضو هیئت رئیسه انجمن نمایش وابسته به اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی و عضو شورای متون نمایشی و حدود چهل سال سمت کارگردان هنری نمایشات صدای مرکزگلستان راعهده دار بوده ام. پس از سی و یکسال تدریس در آموزش وپرورش، چهار سال است که به افتخار بازنشستگی نائل ، آمده ام.

س:از چه سالی کارهنری خود راشروع کرده اید؟

ج:از سال یکهزاروسیصدو چهل در دوره دبیرستان واز سال یکهزاروچهل و هشت رسما"باگروه تئاتر رامین.

س:تاکنون چه سمتهائئ در زمینه مسائل هنری داشته اید؟

ج:حدود18سال سرپرست گروه تئاتر رامین بوده ام وهشت سال مسئولیت گروه تئاترنوجوانان و جوانان شاهرخ راعهده داربودم.10سال عضو شورای متون نمایشی شهرستان گرگان واستان گلستان میباشم که کماکان ادامه دارد.درضمن حدود40سال باصداو سیمامرکزگلستان درعرصه کارگردان هنری نمایشات رادیویی.گویندگی وبازیگری درنمایشات ومجری گری فعالیت داشته ام مه کماکان ادامه دارد

و 3دوره مسئولیت و هیئت رئیسه انجمن نمایش گرگان را نیز عهده دار بودم.

درزمینه بازیگری،کارگردان هنری،نوشتاری،گویندگی ،و شورای متون همکاری داشته و بالغ بر سیصد نمایش رادیویی را بازی و کارگردانی نموده ام.ناگفته نباشدکه در کار فیلم های سینمایی وبرنامه های تلویزیونی چه برنامه های رُتین ومیان پرده های نمایشی و تله تئاتر حضور فعّال داشته که این همکاری هنوزهم ادامه دارد.بیست دو سال است که عضو هیئت رئیسه انجمن نمایش گرگان و شورای متون نمایشی اداره کل فرهنگ وارشاد اسلامی گلستان و همچنین عضو هیئت مدیره تئاتر استان میباشم.همچنین شورای فنی اداره کل فرهنگ اسلامی هستم ودارای ابلاغ کارشناس هنری از اداره کل ارشاداسلامی استان گلستان میباشم.

س:درچه تئاترهایی شرکت کرده اید؟

ج:قوچ شایسته قربانی است/سگی در خرمن جا/ خودکشی/باران ساز/صبح طلوع میکند/رضابیک ایمانوردی/کله سرخ/خانه دوستی/کلک مرغابی/ بچه هاوسگها/شبی که صبح نشد/کلاغها/افعی طلایی/آسیدکاظم/هیاهوی نیمه شب/طاقیه در خون/پرواربندان/گرگها/یک کاندیدبرای خوردن/پرده برداری/داستان ضحّاک/قصه طلسم حریروماهیگیر/ مستأجران/حکایتی ساده/چاه/ماهیگیران/مکارخان /سی زیف ومرگ/شاهدان آفاق عشق/یاغیها/سند /در مه بخوان/سلطان مار/بنداب/پنچری/لی لی حوضک/بهلول دربارگاه هارون/رهایی/دلقکها/حجله گاه/سیاوش برباد/جبال بارز/فضیلت بزرگ/کودنامه /یک رمان واقعی/بوقلمون صفت/نیلوفرهای آبی/ آقای شهردار/و...

سریال تلویزیونی:عروسکهای سخنگو/رقص سنگ وبرگ زیتون/خواستگاری پرماجرا/فرزندان خورشید/ برگردین گنج اینجاست/سی پی سبز/سی پی واسب سفید/نیلوفرهای صدفی/سالهای طولانی/

وهمچنین تله تئاترهای تلویزیونی: فضیلت بزرگ/ که درششمین اجلاس سراسری نمازکشور جایزه ویژه جشنواره تلویزیونی رابخود اختصاص داد./تانگوی تخم مرغ داغ/گفتگوی شبانه(کاکتوس)./کافور در دارالخلافه/تله تئاتر تلویزیونی آقای شهردار/سریال 15قسمتی جهان بانو/وبیست و شش قسمتی باد در خاکستر/سریال تلویزیونی ذهن پویا/فیلم ترکمنی(یارش)/فیلم افتتاح.

فیلمهای سینمایی: بحران/شنادر زمستان/فرشته های صورتی/تله تئاتر دیپلمات/بله برون/سریال تلویزیونی) برخورد در17قسمت/تله تئاتربوقلمون صفت/سریال 26قسمتی بادهای موسمی/سریال تلویزیونی27قسمتی دوران عاشقی/کلیپ امپریالیزم/سریال شروین و روجک/فیلم تلویزیونی درانتها/سریال تلویزیونی بابایحیی/تله تئاتر پربرکت/ یک رمان واقعی/فیلم ذهن زیبا(کارگردان قصابیان)و تئاترهای:سقای دیگر/خاموش پرخروش/پیوستگان /کنیز/مترسک دره جنی/خورشید کاروان.

س:درچه غالبهایی تابحال ظاهرشده اید:

ج:نویسنده/پهلوان/حاکم/سلطان/بازاری/روستایی /راننده/پیرطریق/پیرمرد معمولی/عارف(مرشد)/ درویش/محقق/راوی/باستانشناس/ماهیگیر/یاغی/ مجسمه ساز/کارمند/ژنرال/سرهنگ و... قیصر روم /و...

س:چه جوایزی رادرطول زندگی هنری کسب نموده اید؟

ج:قبل از انقلاب اسلامی،اوایل کارمابه این شکل نبودکه مسئولین توجهی به هنر داشته باشند.

لذاپس از انقلاب شکوهمند اسلامی بودکه عالمانه و وآگاهانه دراین زمینه به منظور رشدوشکوفایی استعدادها مدارکی به هنرمندان ارائه گردیدکه به شرح زیر آنچه که دریافت نموده ام اعلام میدارم:

دریافت لوح زرّین اوَّلین بازیگرتئاترکشور در دومین جشنواره فجرتهران درنمایش چاه.به کارگردانی قدرت الله صالحی.

دریافت جایزه ویژه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کشور،همچنین هنرمندنمونه پیشکسوتان استان گلستان درعرصه هنرنمایش وادبیّات درپنجمین جشنواره فرهنگی وهنری شهیدان بزرگوار رجایی و باهنر،میباشم.

ودریافت جایزه ویژه سپاس پیشکسوتی هنرنمایش دربزرگداشت هنرمندان استان گلستان ازمقام مدیر کل محترم(و ریاست حوزه هنری کشور).

ضمنا"دیپلمهای افتخار درعرصه بازیگری درنمایش های به نامهای:

پرده داری/قصه طلسم حریروماهیگیر /نمایش کاکتوس/گفتگوی شبانه /ماهیگیران/پرسیاوشان /دلقکها/حکایتی ساده/نیلوفرهای آبی / و ده ها لوح تقدیروجوایز ارزنده بیشمار دیگر دریافت شد.

گهر،بی هنر زارو خواراست وسست

به فرهنگ باشد روان تندرست

دریافت جایزه ویژه حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی کشوربرای فیلم سینمایی :شنادر زمستان .به کارگردانی محمدکاسبی.

درششمین دوره مسابقات جشنواره تله تئاتر تلویزیونی کشورکه درآبادان برگزار گردید،مقام اوَّلین بازیگردرنمایش یک رمان واقعی را حاصل نمودم.

لوح تقدیرپیشکسوتی هنرنمایش را از ریاست محترم حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی کشور در جشنواره سوره دریافت نمودم و همچنین درسال 1380بعنوان اوَّلین بازیگر تله تئاترتلویزیونی کشور (دیپلمات)ودرنهمین جشنواره تولیدات صداوسیمای مراکزاستانهاکه در ارومیه برگزار گردید؛برگزیده شدم

س:چه دوره هایی رادر زمینه بازیگری و کارگردانی دیده اید؟

ج:دوره یکساله کارگردانی تئاتر/مدرسین: آقای لطفی مقدم؛آقای منوچهرآذری/و دوره ششماهه بازیگری/و دوره چهل روزه بازیگری و کارگردانی/ دوره بازیگری نرمش و بازیگری/مدرس:منیژه محامدی و...که جملگی تحت نظارت وزارت فرهنگ و ارشاداسلامی شکل گرفته بود.

س:اگراطلاعاتی راجع به تئاتر بعداز انقلاب اسلامی دارید،لطفا"به اختصاربفرمائید:

ج:درنظام مقدس جمهوری اسلامیمان که ثمره خون شهدای گرانقدریست،آنچه به هنرمعنی ومفهوم میبخشد،سمت وسوی معنوی وجهت گیری اعتقادی ومحتوایی آن است که خوشبختانه :امروز مسئولین دلسوز ومومن عالمانه و آگاهانه نظاره گر روند رو به رشدتئاتر به ویژه درقشرنوجوان وجوان بوده واین امیدوجود داردکه مادر آینده ای نه چندان دور شاهد پویایی هرچه بیشترهنر نمایش باشیم چراکه برهر هنرمندمتعهد ومسلمان واجب است که حقایق هستی ومضامین زندگی ساز فرهنگی را باز شناسد وباشناخت دانش وفن،هنری امروزین به صحنه آورد واین مهم برعهده هنرمندان خاصه نسل جوان جامعه اسلامیمان میباشدکه بعنوان پاسداران حریم اندیشه وهنردرتلاش گسترده وسترگ،آن راباید به کارگیرندو پیام پرمعنای ایمان رابامناسب ترین وهنرمندانه ترین روشها به دور افتاده ترین زوایای جامعه شهیدپرورمان برساند.همچنین برجوانان عزیز واجب است.حرمت دلسوختگان وپیش کسوتان این رشته را پاس دارند که عاشقانه چراغ صحنه های هنر نمایش را روشن نگاه داشته اند.

تاتوانی با جماعت یار باش

رونق هنگامهء احرار باش.

والسَّلام

نیمه دوم اسفند1389

باتشکر فراوان از استادهنرمند:

حاج یحیی دیوانی

که باقراردادن وقت ذیقیمتشان

؛به سئوالات ما پاسخ دادند؛برای ایشان

آرزوی پیروزی وموفقیت بیشتردرصراط مستقیم

الهی داریم.

+++

معلم بلاگ

+++

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 12:31  توسط اکبر بینا  |